صدر الدين محمد الشيرازي ( صدر المتألهين )

147

رسالهء سه اصل ( فارسى )

هيچ افتد كز سر عجز و نياز * عرضه دارد بيدلى رنج دراز هيچ افتد كز درون عذر خواه * راه يابد بيدلى در بارگاه هيچ افتد آفتابى را كه او * سايه اندازد بفرق خاك كو هيچ افتد پادشاهى را همى * كز گدائى بشنود درد و غمى ناله و فريادم از حد در گذشت * يك كس از حال درون واقف نگشت غير آن كو آفريده جان پاك * مو بمو داند درون دردناك غير آن كو حكمتش را اين نكوست * اين دل سوزان گلى از باغ اوست دوست مىدارد درون پر زدرد * انكسار دل بر او نيست خورد ديده پرخون قوى سرمايه است * عاشقان را خون دل پيرايه است يا رب اين انده‌گساران را چه شد * گريه ابر بهاران را چه شد همدمى كو تا برأفت يكزمان * اشك ريزم از غم راز نهان اينكه گفتم شكوه نبود اى صبا * واقفست او بر ضمير مدعا اين همه دادست اين بيداد نيست * گر همه جورست غير از داد نيست عدلها و جورها از داد اوست * گريه‌ها و سوزها از ياد اوست جورها با ياد او جز داد نيست * جان به غير از ياد او دلشاد نيست ديدها از شوق او در گريه است * نالها از روى او در مويه است اشك و آه من گواه من بسست * شاهد اين شعله آه من بس است محنت از وى مايه شادى بود * بندگىاش تخم آزادى بود كافرم گر ذره‌اى از درد او * مىفروشم بر دو عالم ماه رو محنتى كز وى بود آن دولت است * دولتى كز وى نباشد خجلت است